زهرا حسین زاده

گاهی به قدر سی سال، اکسیژن بلعیده ای اما به قدر سه روز، نفس کشیده ای فقط…

روز اول:
گوشی ام با من نیست. لب تاب ندارم و از کتابهای افسونگر شعر، نشانه ای یافت نمی شود اینجا. پیراهن بلند دلشوره هایم را از تن کنده ام و سر از پا نشناخته، آمده ام مفاتیح الجنان ورق بزنم، روی قرآن خوابم ببرد و پرندگان دعا یکان یکان بر لبانم بنشینند. وسوسه ی حرف زدن بیخود و با خود زبانم را می خلد امام کلمات به طرز معجزه آسایی از من گریخته اند که به یاد سهراب بیندازند مرا ” ما هیچ ما نگاه”.
مژه بر هم نزده ام درازای شب را و چه شبی که میل دراز کشیدن را در من کشته است!
صابون به صورتم نرسیده و عطر به جانماز و لباس هایم ولی اصلا حالم به هم نمی خورد از پوستم. دارم با چشم هایم اخت می شوم با گوش هایم رفیق. دست و پایم از خودم نیست انگار. اتفاق مقدس شیرینی در جانم جاری است…

روز دوم:
به هر سو چشم می دوانم سریال گذشته هایم در حال پخش است. ته دلم خالی می شود یکباره و زبانم بند می آید از این همه قسمت هایی که سر به زیرم می کنند در پیشگاه او. آیا این منم؟ این همه خو گرفته به دلبستگی های ناچیز؟
کسی بلند بلند قرآن می خواند در این حوالی: ” و توبوا الی الله جمیعا ”
انگشت هایم کم می آورند هفتاد مرتبه استغفرالله را .

روز سوم:
سلولهای قدیمی من کوچ کرده اند انگار و عجیب نیست اگر دلتنگ شومبرای حس خوشایندی که روی پوستم گزگز می کرد به گاه وضو در بامدادهای اینجا.
فرصتم آخر شد و من باور نمی کنم این خلوت شیرین این همه کوتاه بوده باشد. باید برگردم به همان هوای وحشتناک که خوابم می کند اگر تمام کنم اکسیژنی را که این چند روز عزیز به من بخشیده است.
آیا باز هم خودم را پیدا خواهم کرد؟

دیدگاه ها