محمد جواد شاه مرادی

(۱)

مهتاب می درخشد بر رویِ پشت بام

مثلِ دَفی مُطَنطَن؛- موسیقی اش مُدام-

مثلِ دلِ مُشَعشَعِ فانوسِ روشنی

بر آستانِ سوخته ی وادیُ السَّلام

حِسّی غریب دارم و افتاده بر دلم-

تصویرِ مؤمنانه ی این عشقّ بی کلام

انگار ماه خَم شده تا برکه ای زُلال،

در چهره اش بخندد با شَرم و احترام

…حوضِ حیاط، دستخوشَ موج میشود

زخمم وضو گرفته از این رودِ التیام

انگار، جانماز، بهشتی ست در زمین

من، زائری که گم شده در این بهشتِ عام

انگار، در مسیرم هر رکعتی دری است

هر سجده ای کلیدی و هر رکعتی سلام

من محو روی اویم و مثل کبوتری

پر می زند دلم تنها در هوای دام

یا نور! یا منور! یا صبح! یاسلام!

یا آسمان آبی! یا دام! یا دوام!

ای ماهتاب هر شبه! ای چشمه ی حیات!

ای دائم العطای تهی از کِی و کدام!

با دست تو گشوده شده راز روزها

در دست تو سپرده شده اختیار تام

من را روانه ساز سوی مسجد النّبی

در جان من بریز تب مسجدالحرام

بر من ببخش اگر همه ی عمر، برنخاست

از چنته ی قنوتم جز آرزوی خام

بر من ببخش اگر به ریا سجده کرده ام

یا گاه اگر زلال نبودند اشک هام

تو منتهای قدرت و دست نوازشی

از بنده ای ضعیف نمی گیری انتقام

تو هستیِ جهانی و ما صورتِ جهان

تو آفتاب عیدی و این دل پر از امید

تو منّت تمامی و این شعر، نا تمام…


(۲)

شمع روشن نکن که مهتابی ست مجلسِ شعر خوانی ام امشب

از زمین و زمانه پنهان نیست هیجان نهانی ام امشب

شعرِ حافظ اگر چه روحانی ست، آن قَدَرها جسور و گیرا نیست

که بخواهد به رقص برخیزد پا به پای جوانی ام امشب

شعر، دیگر مرا نمی گیرد؛ در دلم عشق جا نمی گیرد

آسمان، نردبان کوتاهی ست در دلِ آسمانی ام امشب

شوقم از جنس عشقبازی نیست؛ به کسی جز خودِ تو راضی نیست

می گدازد بهشت و دوزخ را روحِ آتشفشانی ام امشب

آتشم، آتشی اهورایی، گرمِ خودسوزی و شب آرایی

چیزی از من بجا نخواهد ماند اگر از خود برانی ام امشب

هر چه جز ذکر تو غزلبافی ست…جانمازی برای من کافی ست

مثل تسبیح، دور مهر نماز، در طوافی همیشگی بودم

تا مگر بگذرد شهابی سبز از شبِ کهکشانی ام امشب

از اذان واقامه ام پر شد سینه ی هر پرنده ی دلخون

سینه سرخی نشسته شاید بر گنبدِ زندگانی ام امشب

ای دلاویز! در دلم بنشین…آینه! در مقابلم بنشین…

همدمِ لالمانی ام باش و وردِ بی همزبانی ام امشب

رکعتی می دوانی ام یارا! رکعتی می رسانی ام یارا!

به کجا می کشانی ام یارا؟! به کجا می کشانی ام امشب؟


(۳)

امشب دلم تنگ است- یارب! – ساغری بفرست

صبرم لبالب شد… سبوی دیگری بفرست

برگی نماند از چوبخط توبه ام خالی

پاییزم از دی شرمگین شد… آذری بفرست

سجاده ام آتش گرفت از سوزِ بی سازی

مرگی مقدر ساز یا شعرِ تَری بفرست

توحید، شأن توست؛ زین تنهاترم مپسند

زندانی ات را یا زلیخا یا دری بفرست

لبهای خشکم با اذانی تر نخواهد شد

این ملک کفر آلود را پیغمبری بفرست

ممنونم از این جانِ تارش شوق وپودش غم

زیباست… امّا هدیه ی زیباتری بفرست

گردن نهادم تیغِ مِهر و قهر را… امّا ،

یک سجده باقی مانده – ستّارا! – سری بفرست!

دیدگاه ها