از تو می نویسم – هاجر شریفی

از تو می نویسم…

خداوندا! می دانم که یک شاخه ی کوچک بلوط تو را بهتر از من می شناسد و دریایی که در آن دوردست ها موج می زند، از من به تو نزدیک تر است. خدایا! خم می شوم و خرده ریزهای خورشید را از روی قله ها و دشت ها جمع می کنم. ابرها را به هم گره می زنم و باران را با خونم می آمیزم. به نام تو نردبانی می گذارم و از آسمان بالا می روم، باد اذانش را پای گلدسته های سرو گفته است پس با زنبق ها و یاس ها به خانه ات می آیم و همه ی عطرها و آیینه های جهان را با خود می آورم و یک فانوس کوچک و یک کوزه پر از دریا.

خدایا آرزوهایم آنقدر زیادند که نمی توانم آنها را بشمارم، بعضی از آرزوها را روی طاقچه می گذارم و بعضی دیگر را در جیبم پنهان می کنم، اگر سری به خانه ی کوچکم زدی بی آن که از خواب بیدارم کنی؛ یکی از آرزوها را بردار و با عطر کعبه خوش بویش کن، بگذار اثر انگشتت روی آن بماند! شب ها که همه تو را خواب می بینند من بی صدا از کنار عرش تو می گذرم و قلب کوچکم را به تو تقدیم می کنم و هر چه در جیب هایم دارم به گل فروش می دهم و برای تو چند شاخه گل سرخ می خرم! اگر به من لبخند نزنی تو را با خود به اتاقم می برم و سجاده های رنگینم را به تو نشان می دهم که شنبه هایم سرخ و یکشنبه هایم آبی است و پنج شنبه ها را به یاد پدرم که خیلی پیش تر به برزخ رفته است با سجاده ی سبزم نماز می خوانم و تمام شمع های بی پروانه را پیش پای تو روشن می کنم!

کاش می توانستم خانه ای از تکبیرهایم همسایگی تو بسازم! آن گاه برای پرندگان آواز می خواندم و با نوک انگشتانم موج ها را جابجا می کردم و ابرها را از آسمان می چیدم و روی کویر می پاشیدم و ترانه هایم را به بوته های نعنا پیوند می زدم.

اشک هایم را صیقل می دهم و از آن ها آیینه هایی مسازم که تو را نشان بدهند. اگر تو را در اشک ها می شورم نبینم، اگر در قطره های شیرین باران ندرخشی ، همراه پرندگان روی سیم های برق می نشینم و آن قدر به افق خیره می شوم تا نور دنیا را دو نیم کند.

برای از تو گفتن چند دهان کم دارم و هنوز چند پیراهن دیگر باید پاره کنم. این دستها که نمی توانند بر گیسوان تو دست بکشند پس به چه دردی می خورند؟ این انگشت ها هیچ وقت نشانی تو را درست نشان نداده اند. دوست دارم وقت مردن همه ی پیامبرانت را ببینم و بر عبای آنها دست بکشم و دوباره کنار یک انار متولد شوم و قبل از این که شعرهای داغم سرد شود، کلمات را در آغوش بگیرم.

زمان اعتکافم را به یاد داری؟ آن زمان مهم و کاغذهایم برای تو، برای نوشتن از تو کم آمد و من تازه فهمیدم که چقدر از تو کم می دانم! احساس گناه می کنم وقتی نمی توانم بزرگی ات را در ذهنم جا کنم!!! به یاد داری چقدر گناه داشتم؟ نه تو به یاد نمی آوری! آن زمان آنقدر مظلومانه اشک ریختم و نگاهت کردم آفتاب گردان های بیشتری در دلم داشتم؛ چشمانم برای دیدنت کم آمده بودند و تو… تو مرا بخشیدی! گفتی: بنده ام توبه ات پذیرفته است و من آنقدر خوشحال شدم که نرگس ها هم برایم می خندیدند. وقتی یاد تو می افتم هزاران قلب دیگر برای تپیدن کم می آورم! کاش می توانستم دوست داشتنم را به تو نشان دهم!

خدایا! آخرین سطر این نامه را تو بنویس، شاید بتوانم با آخرین کلمه پلی بسازم و به تو برسم. شاید بتوانم عشق را بهتر از دیروز بشناسم. این نامه را به پدرم هم نشان بده اگر مرا به مکه رساند آن را به او هدیه می کنم!

دیدگاه ها