خدا و تنها خداست – سیده فاطمه صداقتی نیا

خدا و تنها خداست

امروز چندمین چندشنبه است؟

از خواب نطلبیده پریده ام.شگون ندارد دانه های اناری تسبیح در ذهن پراکنده اتاق.

نشسته روی سجاده به زهر آلوده ام!

گریزان از تمام بادهای سر به دار ، زنی تمام راه را در من با پاهایی زخم خورده پیموده است. زنی با درد استخوان سوز نرسیدن ها و نیامدن ها.

هر با باور این که بهشت گوشه ای از نگاه تو را حتی، پر نمی کند پشت حصار تنش به گریه افتاده:

من خواب کبوترها را بارها از سر گذرانده ام پس چرا دست هایم از این سقف سیاه بالاتر نمی روند؟

مقابل خودم که بایستم کوچکترین ستاره این منظومه ام، زیر سقفی که تنها به آسمان تو ایمان دارد و پاهایش در حصار زنده مانی های یاس آور به میله های سیاه قفس زنجیر شده است…

ناودان خانه از چشم های خیسم می چکد و انگشتان کشیده باران تا تن خاک امتداد می یابند تا اندام خشک ریشه هایم!

تا ازحدود بی رحم آجر و سیمان ، از این کرانه مأیوس باران رها شوم از خانه بیرون می آیم و زیر گنبد کبودت بال های سوخته ام را باز می کنم.

هوای سردی که میان اجساد آدم ها می وزد تا استخوان هایم رسوخ کرده و زیر بارش بی امان تگرگ ، چترها در آسمان بالای سرم پرواز می کنند.

روی زمین ایستاده ام و زمستان بر شانه های صبورم راه می رودو زمزمه کنان در انتهای جاده ها گم می شوم:

من به روزهای نیامده بدهکارم به شب هایی که بی تو هرگز به سپیده نمی رسند. پای ازرفتن کشیده ام چون رودخانه و ماهی خوارها در من به خواب رفته اند. مرداب کوچکی شده ام و خانه های مستطیلی چرخ بازیگوش آسمان را از ذهنم تهی کرده اند، زخم های مکرر این شهر خاطرات سرشار کودکی را زنده به گور می کنند. چه مرگ کوچکی اتفاق افتاده در انتهای یخ بسته ی خیابان، چرا زمین نمی سوزد، آدمهایش از خواب بپرند، بدوند و با کف دست آبی خاموشش کنند؟

شب را با همین پاهای خیس به خانه می برم. شاید خدا ایستاده باشد یه پای زنی که چشم هایش را به حریم سبزش دوخته…

خدا خدای روزهای سرد و شانه های خیس، خدا خدای دست های مهربان!

یک نفر شبیه هیچ کدام از این عابرها دست هایش را به عصای سالخورده ی دنیا ببخشد تا مرا به خانه برگرداند، هم نام تو! آنقدر وسیع بخندد که در قالب کوچک کلمات نگنجد…

چشم های عابران به دنبال عقربه های مضطرب ساعت به راه افتاده اند و آهنگ محزونی که میان آسفالت سیاه خیابان می وزد مرا به نقش های زنده ای می کشاند که از نقاره های بلند خانه ات آویزانند. به اسلیمی های آبی و سرشار.

در انتهای خیس دلتنگی ها و ترس های کوچک، شب لالایی بلندی ست برای کودکی که پشت دیوارهای عبوس بلوغ، ناخن می جود!

جسم کوچکی در من در نوسان دائمی اش به انتهای مأیوس خود رسیده، به آغاز تاریکی.

در قربه الی الله شب گم می شوم، گل و مرغهای سجاده جان می گیرند؛ خاطره ی دورِ نگارگری در شیراز، بوته های پریشان لاله عباسی پر از رنگهای معطر!

ماه میان چشم هایم بالا می آید،

پیشانی ام به سجده می افتد،

دستهایم قایق کوچکی می شوند و در تو جاری می شوم.

سی سال نه سی ماه…

نه! تنها سه روز با تمام لحظه های نایابش ، تو را در من باور می کند و در جسم و جانم تکرار کنان جاری می شود این آهنگ؛

امتداد انگشتانی که به بالا خیره می شود تقدیر فرشته ها را سپید سپید رقم خواهد زد و قطرات بخشنده ی باران برایش وان یکاد خواهد خواند.

وقتی سجاده ها رسولان سبزی می شوند و دست هایم را پله پله از شانه های این شهر عبوس بالا می برند.. من حرف های زیادی برای گریستن دارم …

وقتی که سقف می شوی گنجشک ها را به خانه برمی گردانی و دلت را وقف لبخندی می کنی که بر لب های دعا نشسته است.

با لبهایی مأیوس و قلبی روزه دار به چشم های تو خیره می شوم و با خود آرام آرام از بر می کنم این آیه ی باران را:

از بالا که نگاه کنی دردهایت کوچکترند

دیده نمی شوی

همیشه یک نفر هست که برایت دست تکان دهد

کافی ست رویاهای عامیانه ات را برایش بخوانی

هارمونی آبی آوازت؛ رد روشنی ست

تو را به نهایت رساند

دیدگاه ها