سیده حشمت موسوی

بسم الله الرحمن الرحیم

این جا زندگی شفاف تر می شود، در گوشه گوشه ی مقرنس های پیچیده به مناره های آسمانی روشن. هر شب هزار و چهارصد شمع نذری در طاق کاهگلی دلت روشن می کنی و شام غریبان ایمانت را به لهجه ی سنتی در نغمه ای حزین آواز می خوانی…

در اشتیاق کهنه و قدیمی گلیمی، زیر گنبد کبود قصه هایت افطار می کنی، با شیرینی سیب گمشده ی بهشت. و هرگاه آب سرخ انار مناجات به چشمت می پرد لذت دانه دانه شدن را اشک در تسبیح های شبانه مترنم می شود. این جا خانه ی خداست، منزلگاه بندگی و نبض زندگی زلال تر می تپد.

هرگاه پنجره را می گشایی حواست از پنجره پرت می شود به انتهای آسمان و رویا رویا دور می شوی از خودت. نگاهت بادبادکی است در آرزوی پرواز تا خورشید، اما همیشه دلش می ترکد از واهمه ی آن همه بی کرانگی.

دیریست نگاهت مبتلاست. سه روز روزه نذر کرده است و ستاره ستاره اشک، و اینک در مسجد محله عشق ساکن شده است تا نامت برلحظه هایش جاری شود. نگاهت را می دوانی به سمت فانوس های دعا کلمات در زبانت نمی چرخند، لکنت گرفته ای، زبان محبتت بند آمده است ولی اشک راهش را از بر است.

ای حضرت صبح، ای حادثه ی شگفت و مبارک! بر چشمانم غزل های بی نظیر توبه ببار، در روشنایی سپیده دمان معرفت که با تو هزار خورشید دف می گیرد در قلب مستورم و بی تو مثل یک روز حسرت کشیده ی شبم. مبادا لحظه هایم لبریز نامت نباشد ای فرصت زیبای بی همتا! فقط تو هستی که میتوانی بر سر انگشتان ملتهبم نبض ستاره بریزی و پیشانی ام را با سپیدرویان عالم محشور کنی.اینک این منم، بنده ای پر نیاز سر بر درگاه اعتکاف نهاده و شکوفه شکوفه منتظر جوانه های عاشقی.

کاش تکه ای از آسمانت در پیراهنم بریزد و وجود خاکی ام را به یمن پاکی ها بشوید و مرا به جویباری از آسمان بچکاند تا از هرچه زمین است کنده شوم، شاید در آستان خورشیدی ات بسوزم و ذره ای از وجودم باقی نماند.

کاش پرنده ای شوم بی خیال زمین و زمینیان تا همیشه معتکف لحظه های آسمانی شوم…

دیدگاه ها